داستان آخر شب ... ( موهبت های خدا )

شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف‌های شکسته و بدبو را از کنار دریا جمع‌آوری می‌کرد. و مدام به صدف‌ها لعنت می‌فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می‌کردند. او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می‌کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می‌داد. روزی، یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف‌های بدبو درست کرده بود،‌ خلاص کند. . او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت. یک سال بعد، آن دو مرد، در جایی یکدیگر را دیدند. آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی‌توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید چطور توانسته چنین ثروتی را بدست بیاورد. مرد ثروتمند پاسخ داد: . “من هدیه‌ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می‌داد و تو قبول نمی‌کردی!! در تمام صدف‌های نفرت‌انگیز تو، مرواریدی نهفته بود!” . اکثر مواقع هدایا و موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند! این ما هستیم که موهبت‌هایی را که خدا عاشقانه در اختیار ما قرار می‌دهد، ندانسته رد می‌کنیم!!!

  • يكشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۳

به تماشا بنشین

آتشی که نمى سوزاند ابراهیم را و دریایى که غرق نمی کند موسى را
کودکی که مادرش او را به دست موجهاى نیل می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد
آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد نمی توانند ؟
پس به تدبیرش اعتماد کن
به حکمتش دل بسپار
به او توکل کن و به سمت او قدمی بردار تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی …

  • جمعه ۶ دی ۹۲

خداآنجا نیست...

به دنبال خدا نگرد 

خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست

خدا آنجا نیست ..

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست 

در قلبی است که برای تو می تپد

خدا آنجاست ..

خدا در دستی است که به یاری می گیری 

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی ..

خدا در بتکده و مسجد نیست

این قدر نگرد ..

  • چهارشنبه ۱۳ آذر ۹۲

حیاى از خدا

قالَ عَلِىّ‏ (علیه‏ السّلام):
أَلْحَیاءُ مِنَ اللَّهِ یَمْحُو کَثیراً مِنَ الْخَطایا.
حضرت على‏ (علیه‏ السّلام) فرمود:
حیاى از خدا، بسیارى از گناهان را از بین مى‏برد...
غرر الحکم، ج 1، ص 399

  • دوشنبه ۱۱ آذر ۹۲

منبر مسجد

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
 
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت :مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!
کسى برنخاست.
گفت :حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست.
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
  • پنجشنبه ۱۸ مهر ۹۲

خدااااایا سپااااااااااااااااااس...

  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۱
Designed By 2funny Powered by didestan