قیافه بیشتر شماها

قیافه بیشتر شماها

.

.

.

.

بقیه عکسا تو ادامه مطلب

  • جمعه ۱۰ خرداد ۹۲

یه بچه 3 ، 4 ساله

یه بچه 3 ، 4 ساله تو مطب دکتر اومد یک هسته هلو داد بهم منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز
چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش
این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!
می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت عاقا این بچس، سگ نیست!
طرف بابای بچه بود :| :| =))))))))))))


امروز سوار تاکسی شدم، کرایه میشد پونصد تومن... منم یه پونصدی پاره از یه راننده ی دیگه گرفته بودم گفتم بذار قالبش کنم به این بنده خدا و خلاصه همینجوری که تو فکر پارگی پولِ بودم ، یه هو دیدم رسیدم به جایی که باید پیاده بشم
میخواستم تیریپ شخصیت بذارم واسه راننده مِن بابِ پارگی پونصدی، بگم "آقا من همینجا پیاده میشم، ببخشید پولم پارست"
که دیدم دارم از جایی که باید پیاده بشم رد میشم... یه هو حول شدم گفتم:
"ببخشید آقا... من همینجا پاره میشم!!!"
:|


ماه رمضان پارسال بود! هیچکسی هم خونه مون نبود و تنها بودم! حوصله ام بدجوری سر رفته بود! رفتم اتاقم، داشتم همینجوری بین کتاب هام گشت میزدم که یهو چشمم خورد به یک کتاب آموزش آشپزی، که روز تولدم، یکی از دوستان دانشگاهی واسم هدیه گرفته بود!
منم که عاشق ابتکار های جدیدم، جَو منو گرفت و خواستم واسه ناهار یه چیزی درست کنم که انگشت هامم باهاش بخورم! (اصلا هم حواسم نبود که روزه ام، اصلا…)!
رفتم بیرون خرید و برگشتم خونه! طبق کتاب همه ی کاراش رو کردم و بعد از یکی دو ساعت تونستم غذا رو حاضرش کنم!
یه قاشق که تست کردم گفتم به به! عجب غذایی شده و مامانم باید به همچین پسری افتخار کنه! خلاصه جاتون خالی، نشستم خوردمش! یه ذره هم تو یخچال نگه داشتم بمونه تا خلاقیتم رو به رُخ مادرم بکشم! بعد از نیم ساعت دیگه اش گرفتم خوابیدم، بعدش که بیدار شدم، یه دل درد شدید گرفته بودم که بیا و ببین! گلاب به روتون همش میرفتم WC! فکر میکنم نزدیکای ساعت پنج بود که مامانم رسید و منو تو اون وضعیت دید و منم کل داستانو واسش تعریف کردم که چی شده! هم کتابو بهش نشون دادم و هم وسایل مورد نیازی که هنوز از تو آشپزخونه جمع شون نکرده بودم و روی اُپِن بودن!
مادرم برگشت بهم گفت: پسره ی دیوونه، اولا: تو فرق بین آب و عرق نعناع رو تشخیص ندادی؟؟ دوما: این روغن زیتونه، نه روغن مایع! سوما: این منظورش فلفل دلمه بوده، نه فلفل! چهارما: ادویه هم باید میریختی، پس ادویه ات کووو؟؟ پنجما: تو اصلا میدونی یک حبه یعنی چقدر؟؟؟ اصلا اینارو بیخیالش، بگو ببینم، خِیره سرت مگه تو روزه نبودی؟؟؟


 

  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۱

آقا من بچه که بودم

قصه ی اول:

آقا من بچه که بودم یکی از تریحات سالمم این بود که جوراب میکردم پام پامو میکشیدم زمین الکتریسیته ایجاد میشد دستم میزدم به اینو اون جرقه میزد ..!!
یه روز به اتفاق خانواده رفتیم خون مادر بزرگم بعد یه نیم ساعت که نشسته بودیم من اومدم برم آب بخورم که دیدم مادر بزرگمینا از این دمپایی ابریا دارن یادمه یه جا خونده بودم اگه با این دمپایی این کارو کنم الکتریسیته بیشتری ایجاد میشه آقا ما اینو پامون کردیم یه نیم ساعت پامو کشیدم رو زمین رفتم تو پذیرایی دیدم بابام داره صحبت میکنه منم رفتم نوک انگشتم صاف زدم نوک بینی پدرم همچین جرقه ایی زد که تا 3تا کوچه اونورتر صداش رفت بقیه داستانم به علت ضربات وارده به خاطر نمیارم :دی


قصه ی دوم:

امروز صب از مترو چهار راه ولیعصر پیاد شدم میخواستم از پله برقی بیام بالا دیدم اون پله برقی که به سمت بالا حرکت میکنه خرابه, خیلی شلوغ بود یه سی چهل نفری از پله برقی خاموش بالا میرفتن خیلیا هم از پله معمولی , رفتم جلو و دگمه قرمز خاموش روشن پله برقی رو زدم یهو دیدم پله حرکت کرد حس غرور خاصی بهم دست داد که تونستم پله رو درست کنم و ملت با پله برقی برن بالا خسته نشن ,یه لحظه سرمو آوردم بالا فهمیدم گند زدم انگار ملت داشتن رو رو تردمیل راه میرن هرچی را میرفتن باز برمیگشتن عقب پله به سمت پایین حرکت میکرد :)) پشت سرم هم ترافیک شده بود دیگه هول شده بودم اصن هواسم نشد دوباره همون دگمه رو بزنم خاموش بشه,برگشتم هر چی دنبال افق گشتم پیداش نکرم, صدای اعتراض مردم داشت شدیدتر میشد سرمو انداختم پایین سریع خودمو از پله های معمولی رسوندم بالا تو خیابون و تو دود ماشینا محو شدم :))


  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱
Designed By 2funny Powered by didestan