داستان آخر شب ( سکوت )

یادمه یه روز که با خانمم رفته بودیم خرید،تو شلوغیه بازار یه نفر که داشت باعجله راه میرفت محکم بهم برخورد کرد و با اینکه اون مقصر بود شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن!!! ولی من فقط سکوت کردم،همسرم که خیلی ناراحت شد بهم اشاره کرد که تو هم چیزی بگو ولی من سکوت کردم تا اون مرد رفت. رفتار همسرم سرد شد،شاید تو دلش میگفت چه شوهر ترسو و بی بخاری دارم!!! شب که رسیدیم خونه شروع کرد به گله و کنایه که شوهر ترسو بدرد نمیخوره و آدم باید به مردی تکیه کنه که شجاع باشه!!! جای یه زخم عمیق که از یه حادثه سرکار برام بوجود اومده بودو بهش نشون دادم و گفتم بنظرت اگه با اون مرد درگیر میشدم صدمه ای عمیق تر از این میتونست بهم بزنه؟!!! گفت: نه گفتم: اگه من اونو میزدم چی؟ کمی باخودش فکر کرد و سکوت کرد!!! گفتم اگه جلوی اون مرد سکوت کردم به این خاطر بود که نمیخاستم بجای اینکه تو خونه ی گرممون باشیم تو راهروهای دادگاه و زندان باشیم!!! از اونموقع خانمم حتی به زخم دستم هم افتخار میکنه...

  • پنجشنبه ۸ خرداد ۹۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By 2funny Powered by didestan