مجله اینترنتی تـــوفانی

.: مجله اینترنتی تـــوفانی سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

مجله اینترنتی تـــوفانی

.: مجله اینترنتی تـــوفانی سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

۱۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «توفانی از خنده» ثبت شده است

ه قسمت میتی کومان بود که یارو علامت مخصوص حاکم بزرگو پیازم حساب نکرد

و میخواست بزنه پیرمرده رو بکشه که زدن کشتنش !

خیلی با خدا بیامرز حال کردم

شادی روح پر فتوحش ۱دقیقه سکوت لطفا

وقتی می خوای خانمی رو از کاری منع کنی

بهش بگو: «برای پوستت خوب نیست»

در ۹۹٫۷۳ درصد موارد جواب می ده !

دوستم اس ام اس داده : تو واسه امتحان فردا خوندی؟

جواب دادم :  نه کار داشتم نرسیدم .  تو چی خوندی؟

جواب دوستم : نه دیگه من هر وقت نمی خونم بهت مسیج میدم که تو هم بگی نخوندم خیالم راحت شه!

رفتم ادکلن بگیرم دیدم پولم کمه

یه دونه از این درختای کاج خوشبو کننده ماشین گرفتم انداختم گردنم !

بزرگ ترین دقدقه ی زندگیم اینه که زمانی که دارم چلوکباب می زنم به بدن

کباب و برنج همزمان با هم تموم شن !

به منشی شرکت می گم : بی زحمت یه لحظه درایو سی > پوشه ی کاتالوگ ها  رو باز کن

میگه : منظورتون اینه کامپیوترو روشن کنم ؟

گفتم  : نه بابا چه کاریه این همه زحمت بخودت بدی

چند تا سوراخ پشت کیس گذاشتن از اونجا سعی کن بازش کنی

هنوز دانشمندان در مورد

آدمایی که با عینک افتابی تو اتاق عکس می ندازن به نتیجه خاصی نرسیدن !

تلخ ترین موسیقی دنیا ضرب اهنگ انگشتانت است بر درب یخچال…

زمانی که چیزی رو که هوس کردی توش پیدا نمی کنی…
پسردایی ۵ ساله م ازم خواستگاری کرد و گفت: صبر میکنی بزرگ شم و بگیرمت؟
منم خواستم دلش نشکنه گفتم باشه!
گیر داد انگشتر دستت کن گفتم باشه!
بعد باباش بهش گفت من ازش خوشم نمیاد یا من یا اون؟
پسرداییم هم گفت: اون!
هرجا میره فقط حرف منو میزنه؛ همش میپره بغلم و میگه زنم، عشقم، عیالم، همسرم!!!
بردنش پیش مشاور، گفته من زن میخوام اسمشم … است،
به بابام بگو بگیرتش میخوام براش لامبورگینی هم بخرم!
به جان خودم اینا بچه نیستن، گودزیلان! :|
بزرگترین علامت سوال مغـــــزم اینه که:
اس ام اس های عاشقانه ای که مخاطب خاصم واسم میفرسته رو
از کی میگیره؟
:|
.
(از تراوشات یک فرد مبتلا به سوءظن)
 
ساعت ۵ دارم میرم بیرون به بابام میگم: ۱۲ میام.
میگه: آخه تو به درک، اون دختره صاحاب نداره؟!
 
یـادمـه اون زمون کـلاس سـوم ابـتـدایـی بـودم سـر زنـگ فـارسی،
مـعـلـم اومد سر کـلاس خـعـلی مـحـتـرمانه و با صـدای بـلـنـد گفت با حالت شعری:
بـچـه‌ها کـتـابـها را بـگـشـایـیـد…
ما هـم بچه فنچ بودیـم هـمـه با هـم کـتـابارو باز کردیم و یکصدا بـا شـعر گفـتـیـم :
گــشـادیـم گــشادیـم!!!
ﯾﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ
ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﺑﯽ ﻋﻠﺖ ﺧﻠﻖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ
ﺑﻌﺪﺵ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ
لامصب وقتی داری درس میخونی
تازه میفهمی که بحث های شبکه ۴ هم خیلی سودمند و پرهیجانه !
 
فکرشو بکن ، یک دغدغه زندگی دخترا رنگ ناخوناشونه !
اونوقت من میخوام برم بیرون فقط چک میکنم خشتکم پاره نباشه یوقت !
یه گربه‌هه الان جلوم واستاد و گفت داداش
من ناهار باید برم سطل آشغال مادر خانومم اینا
اینجا هم آینه نداره . سیبیلام مرتّبه ؟ اوکی ام ؟

 

هرچی پدرم بهم میگفتن با چادر قشنگ میشی ، باوقار میشی، انگار بدتر لج می کردم. اصلا دیگه دلم نمی خواست هیچ جا سرش کنم...

نمیدونم چی شده بود که اصلا حرفای آدمای خوبی که خدا سر راهم قرار می داد رو نمی شنیدم...

من الان 22 سالمه و سه سال و نیمه که چادری شدم البته قبل از اونم سرم میکردم اما خیلی مصمم نبودم متاسفانه...

چادرم رو مدیون امام حسین علیه السلام هستم و البته خواهر بزگوارشون..

امروز که از خواب بیدار شدم

از خودم پرسیدم : زندگی چه می گوید؟ 

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت : دنیا را بنگر!

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت : به روز باش!

در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت : با فروتنی نیایش کن!

.

.

.

.

و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب !!

یادمه از 4-5 سالگی اصرار داشتم چادر سرم کنم. یه جوری هم رو می گرفتم که انگار 60 ساله چادر می پوشیدم. همیشه مادرم اون زمانو توصیف می کنه ...

هرچی مامانم می گفت هنوز کوچیکی لازم نیست چادر بپوشی گوشم بدهکار نبود.

حتی از همون کلاس اول یه چادر گل دار داشتم که با اون می رفتم مدرسه ...

دقیق یادم نیست ولی فکرکنم تقریبا 7 یا 8 سالم بود که خیلی به مامانم اصرار کردم چادر مشکی برام بگیره ... مامانم مدام می گفت همین چادر گلدار هم خوبه مهم اینه که چادر بپوشی ولی من می خواستم مثل بزرگتر ها باشم با چادر مشکی ... بالاخره برام تهیه کرد ...

خودم که احساس غرور می کردم باهاش ... ولی بشتر تاثیرش رو اطرافیان بود که دیگه به چشم یه بچه 7-8 ساله بهم نگاه نمی کردن ... بیشتر برام شخصیت قائل می شدن!!!

عاشق اون روزها هستم.

خلاصه خداروشکر از وقتی که یادم میاد به چادر علاقه داشتم. هیچ وقت هم نشده که با خودم یا به دیگری بگم کاش نباید چادر سرم می کردم. چون چادرم رو مثل یکی از اعضای بدنم می دونم. هیچ وقت شده بگید کاش چشم نداشتم؟!!!!!

یه چیز رو که خودم تجربه اش رو دیده ام اینکه دختر بچه ها تو سن 3-4 سالگی خیلی به حجاب علاقه دارن، حتی شده یه پارچه ساده میندازن رو سرشون و یه عروسک بغلشون می گیرن ... این پدر و مادر ها هستن که با رفتارشون این علاقه رو جهت می دهند، تثبیتش می کنند یا با خندیدن و مسخره کردن یا استفاده از یک سری الفاظ که برای خودشون معنی شوخی داره اما برای بچه ها معنی نفی کردن میده اونو ضد ارزش جلوه می دهند! بعد وقتی دخترشون به سن تکلیف رسید، اگر همون ها بخوان به زور محجبه ش  کنن و چادری اش کنند ممکنه در سن های بالاتر دلزده بشه.

برای من اینطور نبود،  یادمه تو بچگی اگه مامانم برام عروسک می ساخت براش چادر هم می دوخت! نوع نگاه مادرها و رفتارشون و سبک زندگی شون می تونه خیلی موثر باشه بر علاقه دخترها به حجاب و حجاب برتر . حالا اگر مادری خودش علاقه نداشته باشه...  

احساس خستگی و ناامیدی می کنید؟

حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو ندارید؟

هیچ چیز خوشحالتون نمیکنه؟

چاره ی دردتون پیش ماست...

کلیک کنید

مامانم سوزنو گذاشته رو دسته مبل افتاده گم شده و همه جمع شدیم داریم دنبالش می گردیم ، اومده صحنه رو بازسازی میکنه یه سوزن دیگه میزاره میندازه ببینه کجا میفته !
هیچی دیگه الان همه داریم دنبال دوتا سوزن می گردیم …

***

یه پسرخاله دارم که هنوز سه سالش تموم نشده و نمیدونه “زرافه” چیه ؟ مامانم اومد براش توضیح بده که قشنگ متوجه بشه ، گفت : زرافه یه حیوون خیلی گندست ، خیلی خیلی بزرگه ، از دایی سعیدم بزرگتره !
فکر کنم حضورم تو خونه اونقدرا هم بد نیست ، میتونه به رشد علمی این بچه ها کمک کنه !!!

***

صبح ساعت ۷ امتحان داشتم زنگ زدم به پسرخالم میگم ببین کسی خونه ما نیست خدا وکیلی ۶:۳۰ زنگ بزن به گوشیم منو بیدار کن !
برگشته میگه : ببین من یادم میره یه ریع قبلش یه تک بزن …

***

داداش گودزیلای من ۶سالشه انقد مامانمو اذیت کرد مامانم عصبانی شد گفت :
اگه بیام انقد میزنمت که به خر بگی داداشی …
خب آخه مادر من به من چه آخه ؟؟؟

***

بچه بودم مادرم به من یاد داده بود تو خونه که تنها هستی کسی رو راه نده و خلاصه از این حرفای امنیتی که هر کسی به بچش میگه !
یه روز عمه و عموهام اومدن خونمون ، نزدیک ۱۰-۱۲نفر بودن ، منم که تنها خونه بودم اونارو راه ندادم ؛ هرچی اونا و همسایه ها میگفتن اینا فامیلاتونن من زیر بار نمیرفتم … تازه سرمو از پنجره می کردم بیرون اونارو با سنگ میزدم !
ینی یه همچین بچه مطیع قانونی بودم من …

***

یه بار بابام گفت برو چایی بریز ، منم گفتم تو نزدیکتری به آشپزخونه تو برو بریز بیار بخوریم !
پا شد رفت اون سر پذیرایی نشست گفت حالا تو نزدیک تری ، تو برو بریز بیار بخوریم …

در عجبم از ملتی که دوبل برگر و سیب زمینی سرخ کرده رو با نوشابه رژیمی می خورن

***

یه سوال دارم، اینکه می گن سی و دو بار غذاتونو بجوین رو کی رعایت کرده؟ والا ما اومدیم رعایت کنیم 18-17 بار جویدیم داشت حالمون به هم می خورد. انگار با گوشت کوب له کردی غذا رو یه استکان آبم قاطیش کردی.

***

یه فامیل داریم اسمش عسله، منتها آنقدر زشته و صداش شبیه پسراست که من تا همین چند وقت پیش فک می کردم اسمش اسده!

***

روی صحبتم با اون بچه 15 ساله ایست که پست گذاشته : 
"چرا اینقدر زندگی من رو خسته میکنه ؟ "
چی شده ؟ باز مامانت فرستاده بری نون بگیری

***

شناگر ایرانی بین هشت نفر ششم شده بعد مربی شنای ایران میگه فراتر از انتظار ما ظاهر شده یعنی انتظار داشتی یارو غرق بشه...؟

***

یارو به نامزدش  میگه فرق تو با بز چیه؟

نامزدش  قهر میکنه میره 

داد میزنه بیا بابا فرقی ندارین شوخی کردم

سوژه داغ وطنی :)) lol

 

جاش بودید چه حسی داشتید؟

عکس های خنده دار, ترول جدید,عکس ترول, سایت عکس,سرگرمی

یارو عکسشو رو پاکت سیگار بندازن همه سیگارو ترک می کنن، اونوقت تو پروفایلش نوشته: به من وابسته نشو من موندنی نیستم!

***

 هیچ وقت فکر نمی کردم آدامس نعنایی شیک هم می تونه خوشمزه باشه و ازش خوشم بیاد.
اینو وقتی فهمیدم که دیدم اربیت شده 1800 تومن!

***

مایع ظرفشویی خریدیم عکس گلابی روشه بوی موزه می ده! می دونم منظورشون از اون گلابیا منِ مصرف کننده ام

***

 هیچگاه برای شخصی که از دور برات دست تکون می ده دست تکون نده ... چون در اکثر مواقع با تو نیست با پشت سریته!

جان خودم ....!

ینی ضایع شدم که دارم اینو میگم هاااااااااااااااا

***

 پلیسه به یارو می گه: گواهینامه داری؟ می گه: بذار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم، کارت راه بیفته!

***

برای بچتون اسم نذارید ول کنید بذارید نیو فولدر بمونه!

آخ آخ آخ ...!

وقتی با این صحنه مواجه میشی چه حالی بت دست میده ...؟

 

 

اعتراف می کنم نصف «آره یادم میاد» هایی که گفتم چاخان بوده. حوصله نداشتم طرف تعریف کنه!

***

پارسال شب تولدم، شروع کردم به باز کردن کادوها. به کادوی بابام که رسیدم دیدم یه پاکته که درش بازه. توشو که نگاه کردم دیدم نوشته: هشتاد هزار تومنی رو که سه ماه پیش گرفتی، نمی خواد برگردونی: تولدت مبارک!

***

 اتاق مرتب مال آدماییه که حافظشون ضعیفه، هی یادشون می ره که چی رو کجا گذاشتن! ولی ما که حافظمون قویه نباید وقتمونو با اینجور کارای بیهوده تلف کنیم.

نه ؟

***

دیروز تو مترو یکی اومد از این اسپایدرمن چسبونکی ها بفروشه، پرتش کرد بخوره به شیشه همه ببینن، خورد تو صورت من! 3 نفر از کسایی که دیدن همونجا خریدن.

***

اگه کسی برای چهارمین بار چیزی رو تکرار کرد و شما بازم نفهمیدی چی داره می گه، یه لبخند ژکند بزن، چند ثانیه نگاهش کن، حلّه، طرف خودش می فهمه تعطیلی

***

یه جا مهمون بودم پیرمرده بعد از هفتاد سال زندگی مشترک زنشو اینجوری صدا می کرد: عزیزم، زندگیم، عسلم، شیرینم.

توی یه فرصت یواشکی ازش پرسیدم رمز عشق و علاقه بین شما بعد از این همه مدت چیه؟

گفت «ده سالی هست که اسمشو فراموش کردم اگه بفهمه کلمو می کنه!»

این همه گفتید:

خواهرم ، حجابت...!

یه بار هم بگید:

برادرم ، نگاهت...!

  سلطان قلبها ...!

      مادر شوهر ...!

 

اگه تو این موقعیت قرار میگرفتی چیکار می کردی ...!؟

من که از راه مذاکره صلح آمیز حلش میکردم ...!

چاه مکن بهر کسی ، اول خودت بعد مدرسان شریف!

روزی مردی که به ناچار رو به مسافرکشی آورده بود یک مسافر مرد را سوار کرد,که وی در صندلی جلو نشست.بعد از چند ثانیه از راننده پرسید که آیا او را میشناسد یا نه
و راننده جواب داد:نه . در همان لحظه راننده یک زن را سوار کرد.
دوباره آن مرد سوال خود را تکرار کرد و راننده همان جواب را داد
و این پرسش و پاسخ چند بار ادامه پیدا کرد که در بار آخر راننده با فریاد جواب داد که آن شخص را نمیشناسد.
در همان هنگام آن زن از راننده پرسید که آقا شما با چه کسی صحبت میکنید؟
کسی که در ماشین نیست
سپس راننده به ان شخص نگاه کرد که گفت من عزرائیل هستم وآمدم که تورا با خود ببرم.
ناگهان راننده ماشین را نگه داشت و پا به فرار گذاشت.

سپس آن زن و مرد سوار ماشین شده و به سمت خانه خود حرکت کردند.

یکی هم رد نمیشه یه متلکی چیزی بندازیم !

 

سه نفر میرن دزدی ، صابخونه بیدار میشه و هر کدوم  میرن تو یه گونی قایم میشن!

صابخونه میاد و به گونی اول لگد میزنه..صدای نون خشک در میاره!

به دومی لگد میزنه .. صدای گردو در میاره!

به گونی سوم لگد میزنه … هیچ صدایی در نمیاد..

دویاره محکمتر لگد میزنه … باز صدا نمیده !

دفعه سوم که لگد میزنه ، یارو با عصبانیت میاد بیرون

میگه ای بابا … آرده ، آرد !… آرد صدا نداره ! نفهم !

بچه های

بچه های جدید

بچه نیستن که گودزیلان

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
...
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

یه داستان خیلی قشنگ از حجاب:

7 ساله بودم. یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم که سعی میکردم همیشه مثل اون باشم وقتی چادر مشکیش رو سرش میکرد اونقده دوست داشتنی تر میشد که آرزوم بود یه روز مثل خواهرم چادری باشم چون فکر میکردم دخترا احترام شون ، عزت و بزرگی شون، وقار شون به حجاب و چادریه که سر میکنن

برا همین به مامانم گفتم مامان جون دوست دارم چادر داشته باشم

اولاش مامان می گفت هنوز زوده چادر میپیچه دور پات میخوری زمین، بزار وقتی بزرگتر شدی خودم برات یه چادر میدوزم

از اونجایی که دختر لجباز و یکدنده ای بودم،

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟
کدامشان دوقلو می باشند؟
چند تا زن در عکس دیده میشود ؟
چند نفرشان خوشحال هستند؟
چند نفرشان ناراحت می باشند؟
عکس : ســـخت تریــن سوال جـــهان | HiPersian.com

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است.تصمیم میگیرد به زنش ایمیل بزند.نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون این که متوجه شود نامه را میفرستد .

در همین حال در گوشه ی دیگر این کره ی خاکی زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشد به سراغ کامپیو تر میرود تا ایمیل هایش را چک کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه ی مانیتور می افتد
"
گیرنده:همسر عزیزم
موضوع:من رسیدم میدانم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.راستش انها این جا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اید میتواند برای عزیزانش نامه بفرستد.
من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.همه چیز برای ورود تو روبه راهه.فردا میبینمت.امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.وای که چه قدر اینجا گرمه
"

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪﮐﺸﺘﯽ ،

ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ

ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ درون آب ﺍﻓﺘﺎﺩ  ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ

ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮی کرد.…

ﭘﺲ ﺍﺯ ۱۵ﺳﺎﻝ بعد ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،

ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ،

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ

ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ

ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ

ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ !؟!؟!؟

ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ !



من یڪ محجبه ام

مادرم زهرا(س) جلوے نابینا هم حجابش را حفظ ڪرد!

الگویم زهراست!

پس عیب ندارد

مرا مسخره کنید…




قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

 

حاجی دیگر نمیخندی ...!

 

چه شده آن لبخندهای دائمت؟

 

 

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...

 

سرت را بالا بگیر...

 

به چه می اندیشی؟

 

از چه دلگیری؟ ... 
راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند

 

شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟

 

خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

 

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

 

حالا خودمانیم حاجی،

 

بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

 

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

 

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر

 

و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

 

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند

 

و جشن های آنچنانی؟

 

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند

 

دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

 

حاجی جان ؛

 

جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

 

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره

 

و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

 

 


جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را

 

تی شرت های مارک دار گرفته

 

(بعضا آب رفته اند) !

 

پسرانمان زیر ابرو بر میدارند !

 

دخترمان ابرو تیغ میزنند !

 

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ،

 

پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

 

حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

 

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

 

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت

 

و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و

 

دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که

 

زیبا شوند ... !!!
اینجا به کسی بگویی :

 

خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود

 

که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟

 

ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟

 

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،

 

حرمت نگه دارید.

 

تو را میکشند...به همین سادگی

 

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،

 

تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...

 

به همین سادگی

 

داغ بر دلم مانده ...

 

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت

 

که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

 

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند

 

به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک !

 

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد

 

بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند:

 

زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

 

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده

 

با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

 

اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند :

 

صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند !

 

به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ...

 

راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد !

 

"فیس بوک" را میگویم

 

 


شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر !

 

عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

 

شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی

 

اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ...

 

زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ...

 

فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

 

این هم به نام آزادی !!! ...

 

این نظام را اعتقاد نگاه داشته...

 

به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ...

 

زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری

 

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ...

 

آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...

 

(هرزه بودن هنر است !)

 

خلاصه حاجی

 

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

 

به خودم میگویم: به دلم :

 

بسوز ...آتش بگیر...

 

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

 

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...

 

یا صاحب الزمان :

 

دلت خون است آقا ... می دانم اما ...!
خواهرم

آیا می دانی وقتی که عزت و حیا یک زن از بین رفت دیگر نمی توان بدستش اورد.

آیا می دانی بزرگترین سلاح زن حجاب اوست

آیا می دانی که زن بعنوان بهترین واژه ی جهان یعنی مادر نامیده شده است.

آیا می دانی زن پایه و اساس خانواده است.

پس خواهرم !

تو گوهری هستی بی نظیر پس عفت و حیا و خانواده و حتی جامعه ات را حفظ کن

و قدر خودت رابدان و ارزشت را بالا ببر

همه میگویند حجاب تان را حفظ کنید ؛

ولی من میگویم : یک مقداری این حجاب ها را کنار بزنید! …

حجاب های بین خود و خدا را…

که اگر حجابها کنار رفت ، حجاب ها حفظ خواهد شد...



امروز امتحـــــــــان گزینه دو داشتیم !!!!!!

 
فقــــــط به افتخار نویسنده ها و مخاطب های سایت توفانی !!!!!!
 
آدرس سایت رو هم نوشتم که نگید کار خودش نیست !!!
اگه بدونید با چه مشقتی عکس انداختم !!!!!!!!! فکرش رو بکن بین کلی مراقب های مدرسه نمونه دولتی !! (تعجب نکنید مگه من چمـــه ؟؟! باور کنید درس خونم!)
 
خداییش لایک و نظر نداره !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شجاعت ××××
 
اینم کار پشت سریــــمـــه !! اسمش مجیده !!